سلام قولا من رب رحیم

این وعده خداست بر بهشتیان: سلامی از جانب پروردگار مهربان
چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390

خوشا بحالت مصطفی!

بسم الله الرحمن الرحیم


خوشا بحالت مصطفی!


طبق عادت؛ شبها مسیر مشخصی را پیاده روی می کنم! ماشین پژو پارسی کنار خیابان توقف کرد! تصور کردم که دلش برایم سوخته و می خواهد مرا سوار کند! امانه! محمد رضا بود؛ یکی از رفقای زمان جنگ؛ حالا هم تپلتر شده بود! می خواست مطمئن شود که دعوتنامه را برای شرکت در مراسم دریافت کرده ام!


زمان برگزاری مراسم من کار داشتم! وقتی دید برای رفتن به مراسم مردد هستم؛ گفت:
حسن! بعد از بیست سال بچه های گردان علی بن ابیطالب می خواهند کنار هم جمع شوند و همدیگر را ببینند  دیگه ....!!

(خلاصه از بابت شام  که خاطرم جمع  شد ؛ گفتم : چشم!! حتما می آییم!!)


-------------------


شب خوبی بود ! تعداد زیادی از برادران رزمنده کنار هم جمع شده بودند اما همه شان جز عده معدودی پیرتر از بیست و چند سال  از جنگ رفته به نظر می رسیدند! (بزنم به تخته جز خودم!!) انگار ایام بعد از جنگ برای آنها سخت تر گذشته بود!


مسئول گروهان را دیدم! مسئول گردان که پیش خدا بود!


آن زمانی که من گردان علی بن ابیطالب بودم عملیات کربلای 4 و 5 صورت گرفته بود بنابر این خاطراتی را که بچه ها از آن زمان می گفتند برایم ملموس نبود!

کربلای 4 برای کشورمان عملیات خوبی نشد! عملیات لو رفته بود و تعداد زیادی از بچه های ما شهید شدند!


--------------------


بیاد  دوست شهیدم مصطفی .... افتادم...

من و مصطفی از زمان کودکی باهم دوست بودیم و تا آن زمان که نوجوان بودیم و در جبهه بودیم این دوستی ادامه داشت!


در آْن ایام کودکی و نوجوانی؛ مصطفی شاید فکر می کرد که من چیزهایی دارم که خودش ندارد بنابر این همه اش می گفت: حسن! خوش بحالت !!


(حتی یکبار در دوره آموزشی که سرمان را به اجبار کچل کردند و شدم حسن کچل درست و حسابی !! باز کاملا جدی گفت: حسن خوش بحالت!! کچلی هم بهت میاد!!!)


در گردان علی بن ابیطالب من و مصطفی در یک گروهان بودیم اما در دو دسته جدا ! بیادم هست که مصطفی خیلی تلاش کرد به دسته ما بیاید  اما مسئول گروهان موافقت نکرد!(مسئول گروهان کمی درباره اخلاص و این تیپ حرفها برایش صحبت کرد و بالاخره مصطفی مجاب شد که دور از من باشد!)


در عملیبات بیت المقدس 7 مصطفی کمک آرپیچی زن بود ! آنطور که بچه ها بعدا به من گفتند در هنگام هجوم  یک تانک پایش در چاله ای  رفت و افتاد و در نتیجه تانک از روی سرش رد شد!


مسئول دسته اش می گفت: در آن تاریکی چراغ قوه را به صورتش انداختم؛ چهره اش له شدم بود!

--------------------

آن روز ها مصطفی  همه اش می گفت: حسن خوش بحالت! ولی این روزها من همه اش می گویم: مصطفی جان خوش بحالت!


فاستبشروا ببیعکم الذی بایعتم به و ذلک الفوز العظیم - توبه 111


پس بشارت باد بر شما بواسطه معامله ای که با خدا کردید و آن براستی رستگاری عظیم است!


-------------------------------


ربنا و آتنا ما وعدتنا علی رسلک ولا تخزنا یوم القیامه انک لا تخلف المیعاد -آل عمران 194


پروردگارا! به آنچه که بر پیامبرانت وعده فرمودی ما را نصیب فرما! و ما را در قیامت روسیاه نکن! براستی که تو خلف وعده نمی کنی!





نظرات (3)
نام :
ایمیل : [پنهان می ماند]
وب/وبلاگ :
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ساعت 06:36 ق.ظ
+ amir
سلام دوست من
اگه مایلی با سایت بزرگ پاتوق بچه های ایران | 0098کیدز تبادل لینک داشته باشی تا امار روزانت بره بالا و پیج رنک گوگلت افزایش پیدا کنه به دایرکتوری تبادل لینک سایت ما برو و لینکتو ثبت کن.پیشنهاد میکنم لینکتو ثبت کنی
ضرر نمیکنی بخدا چون امار روزانه سیستم ما بالای 500 تاست
به این ادرس برو و لینکتو ثبت کن
http://www.link.0098kids.com/#addlink
راستی اگه مشکلی پیش اومد با یاهو ای دی من تماس بگیر تا کمکت کنم
mohammadsamet@yahoo.com
امتیاز: 0 0
جمعه 9 دی‌ماه سال 1390 ساعت 08:08 ق.ظ
+ zoha
عالی
امتیاز: 0 0
جمعه 16 دی‌ماه سال 1390 ساعت 01:08 ب.ظ
+ علی علیزاده
خوش به حالت مصطفی
هم رفتی پیش خدا هم دوستی به این خوبی داشتی که همیشه به یادته
آقا مصطفی نبودی اونروزی که استاد ما(با همین آقا حسن میگم/توکه بهتر میدونی حسن آقا استاد شده اونم چه استاد موفقی/مطمئنم دعای توهم پشته سره استاده ما بوده) خلاصه سرتو درد نیارم آقا مصطفی اونروز تو کلاس درس چقدر خوش گذشت.حالا درسته تو نیستس اما اگه امثال شما نبودن حالا ما هم نبودیم.
امتیاز: 0 0
پاسخ:
سلام علیرضا جان!
همه ما به مصطفی و مصطفی ها بدهکاریم!
خصوصا کسانی که در این نظام به موقعیت و یا نام و یا نان و نوایی رسیده اند!(یکیش هم من!)